تبليغاتX
شاید وقتی دیگر
شاید وقتی دیگر
عسل بانو!
                              

حال،
از تمامی رویاها، تنها ،
خواب دختر کی کوچک مانده ست،
که شباهتی  شگرف به دختری از تبار توران دارد!
حال که آسمان  می بارد،

هوا پر از شمیم

موهای این دخترک کوچک است !
که از هنگام تولد،

هنوز بوی عشق و باران و خاک می دهد!
حال،

مدام از پی نشانی او،
استکان چایم را  نگاه میکنم!
همیشه این چشم بی قرارم،
با انتظار و بدرقه باران آشنا بوده!
مدام این دل وامانده ی دردمند را ،
با باور بیهودگی عشق،
آشتی می دهم!
باید این ساده بداند،
وقتی دختر آفتاب عسل  بانو می آید ،
دیگر به خانه ی خواب و خاطره باز نخواهم گشت!

 

|+| نوشته شده توسط مهتا در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 12:58 |

من متولد خردادماهم!
    

به تو میگویم،

خسته ام،

نه از معانی ناقص واژه ها،
نه از جلوه گری بی مفهوم  اشک ،
از تکرار این همه شعر،

خسته ام !
از این دریچه های مسدود حزن الود،

از اینهمه دیوار نا امید پیرامون،

از این روزهای طولانی بی لبخند،

خسته ام!

خسته ام،

 اماباز میگویم،
این ابر امید ببارد یا نه ،

من با دست های امیدوارم ،

چتری برای گلهای وطن خواهم ساخت!

خسته ام!

امابگو بدانم؟!
چه خواهدشد اگر،

من نام گل های باغچه مان را به یاد نیاورم ؟!

به محبوبه شب بگویم یاس؟!

یا ندانم نام این موجودات ظریف اطراف شمع،

شب پره است، نه پروانه؟!

یا اصلا معلومم نشود،

که کدام شاعر شب بی تاب،
واژه های این دل در به در را،

از قاب ماتمکده ی زادگاهم،  پر داد ؟

خسته ام!

اماچه اهمیت داردوقتی،

من می دانم،

بادبادک لرزان خاطرات کودکی،
هنوزبر پشت بام خلوت دلمان بال بال میزند!

هنوز خسته ام اما،

دیگر چه فرق می کند که بدانم ،
امروز روز تولدم بوده یا دیروز یا فردا؟

مهم اینست که من متولد شدم،

در این دنیای بی سرانجام!!

خوب دقت کن!

چه جالب!!

من متولد خردادماهم!!!!

 

|+| نوشته شده توسط مهتا در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 9:18 |

می ترسم!
               

 عزیزجان می گفت:
 ته صندوقچه قدیمی خود ،
 نشان و یادگار سرزمینی دوردست را نهان کرده است
 که در آنجا،

حتی در زمستان،

گلهای فراوانی میروید!
 می گفت  در آن سرزمین،

آفتابی طلوع میکندکه هرگز غروبش غم انگیز نیست!
 آنجا ،
 سقف آسمان شب،سیاه نیست

وهمیشه خدا هزار کرور ستاره درخشان،

در آن میتابند !
 حالا،
 گاهی که وسوسه میشوم سراغ صندوقچه پیربروم ،

می ترسم!

می ترسم که رویای عزیز جان،

 کم نور تر از آنی باشد،

که تمام شبهای کودکیم را پر میکرد!

می ترسم خواب قشنگ آن شبهای بدون ترس،

مبدل به کابوس این سالهای دردو تنهایی شود!

آری!می ترسم!

 

|+| نوشته شده توسط مهتا در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 8:58 |

شرمنده ام!

                                              

شرمنده ام !
 گفته بودم ،
 دست بر دیوار دور آن ور دریا نمیزنم!
و تا هزاره ی شمردن اشکها، چشم  می گذارم!
 گفته بودم،
 غبار قدیمی خاطرات تقویم را

با فراموشی یادها وخاطره ها توام نمی کنم!
 گفته بودم ،
 صدای سرد سکوت درد این سالهای دربه در

بلاتکلیف را،
 با سرود و سماع شادی دوباره، بر هم نمی زنم
 اما دوباره دل دل این دل درمانده
 ما را میهمان سایه گاه خاموش کتاب و کاغذ کرد!

همان کتابی که

با رویایش بزرگ شدی!

همان کتاب توقیفی پارسال را می گویم!

 هی!،
 همیشه همسفر حدود تنهایی ام!
 بگذار که این دفتر  هم ،
 گزینه یی از سخنان بی پناه،

 گاه به گاه من به تو باشد!!!

|+| نوشته شده توسط مهتا در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 12:18 |